ما اومدیم
سلام به همه دوستای وبلاگیمون.بالاخره بعد چند ماه وقت کردم بیام و برای دختر کوچولوم بنویسم.راستش این مدت که نبودیم سرمون حساااابی شلوغ بود.حدود یه ماه بابام مریض بود و ما درگیر دکتر و بیمارستان بودیم.اوایل اسفند هم که آنا(مامان بابایی) رفتن کربلا و یه هفته هم خونه اونا مشغول بودیم.
دینا هم که ماشالا شیطون شده و لجبازیشم بیشتر شده داریم با هم خوندن کلماتو تمرین میکنیم تقریبا 20 تا کلمه رو یاد گرفته بخونه هر جا اون کلمه هارو میبینه میخونه وذوق میکنه البته ما بیشتر از اون ذوق زده میشیم.
خوب بریم سراغ عکسا.....
یه روز که اومدم مهد دنبالت ازم خواستی اینجا ازت عکس .....

این لباسارو از عمو علی (دوست بابایی) گرفتیم آوردیم خونه ببینیم کدومش اندازت میشه بر داریم اولش این شکلی بودی...

بعد قیافت جدی شدو ....

بعدشم که عصبانیییی....




مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ما اومدیم 

